نحوه شکست خوردن

عنوان فرعی:

همه چیزهایی که تا به حال از اشتباهات یاد گرفته ام

چه کسانی این کتاب را بخوانند ؟

خلاصه:

نحوه شکست خوردن (2019) نگاهی صادقانه و آشکار در مورد پاداشهای فراوان است که از موفقیت در سخت ترین زمانها حاصل می شود. الیزابت دی ما را با بسیاری از رویدادهای سازنده در زندگی خود آشنا می کند که برخی از آنها را می توان ناکامی و شکست تلقی کرد، اما با این وجود او از این امر سپاسگزار است. بسیاری از شکست مانند طاعون می ترسند، اما اغلب غیرقابل اجتناب است - و دلایل خوبی هم دارد، زیرا اگر شکست نخوریم، بسیاری از درسهای مهم که باعث می شود ما در زندگی باهوش تر و بهتر باشیم را یاد نخواهیم گرفت.

فصل ها:

  1. در این (کتاب) چه چیزی برای من وجود دارد؟ اشتباهات را به عنوان فرصتهای یادگیری که در واقع وجود دارند ببینید.

    • بسیاری از مردم فکر می کنند که شکست یک گزینه نیست. اما اگر در واقع بهترین گزینه باشد چه می شود؟

    • البته، وقتی در لحظه هستید، شکست خوردن در چیزی بسیار دردناک است - خواه آن چیز یک رابطه در حال فروپاشی باشد، تباه شدن یک شغل باشد، یا عدم موفقیت در یک امتحان مهم. با این حال، ممکن است در نهایت ثابت شود که این چرخش های نادرست، در واقع چرخش های درست و مناسب در تمام طول مسیر بوده اند.

    • همانطور که نویسنده، الیزابت دی، با بررسی زندگی خود و گفتگو با طیف وسیعی از مردم در پادکست محبوب خود، "نحوه شکست خوردن، توسط الیزابت دی"، دریافت، معمولاً وقتی همه چیز اشتباه پیش می رود، منفعت بزرگی نصیبمان می شود. به عنوان مثال، چند نفر از مردم از از دست دادن شغل خود وحشت کرده اند، در حالی که شاید این تنها راهی بوده تا بتواند شغل بسیار بهتری پیدا کنند که در غیر اینصورت هرگز به دنبال آن نمی رفتند؟

    • وقتی چیزی اشتباه پیش می رود، اغلب می تواند نشانه ای باشد که برای یادگیری چیزی به آن نیاز داشتیم. و همانطور که دی تجربه کرده است، این دروس می توانند در کشف این موضوعات که ما چه کسی هستیم، چه چیزی برای ما مهم است و چگونه می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم، بسیار مهم باشند.

    • در این مطالب، شما خواهید یافت:

  2. عدم تطابق می تواند به شما یاد دهد که چگونه مقاومت کنید و شما را برای آینده آماده کند.

    • مدرسه ابتدایی برای بسیاری از بچه ها می تواند یک تجربه چالش برانگیز باشد، اما اگر شما یک کودک خردسال انگلیسی بودید که در دهه هشتاد در ایرلند شمالی بزرگ شده بود، احتمالاً تجربه بسیار خشن بوده است.

    • مورد نویسنده، الیزابت دی، اینگونه بود. اگرچه دی در انگلیس متولد شد، هنگامی که پدرش در بیمارستان در نزدیکی شهر Derry مشغول به کار شد، خانواده او به ایرلند شمالی نقل مکان کردند. از آنجا که این اتفاق در دوران مشکلات بود، انگلیسی ها به عنوان "اشغالگران منفور" دیده می شدند، و لهجه دی برای تنفر دانشجویان دیگر از او کافی بود.

    • اگرچه والدینش طوری او را بزرگ کرده بودند که یک احساس فردیت قوی داشته باشد، اما در مدرسه، دی آرزو داشت که به راحتی توسط آنها پذیرفته شود و برای این منظور حتی سعی کرد تا کمترین حد ممکن صحبت کند. اما با توجه به شرایط موجود، پذیرفته شدن او در بین دیگران غیرممکن بود، و تمسخر او توسط دیگران آنقدر شدت یافت که او موفق شد والدینش را وادار کند تا او را به یک مدرسه شبانه روزی در انگلیس بفرستند.

    • با این که عدم موفقیت در پذیرفته شدن توسط دیگران یک تجربه وحشتناک بود، اما باعث شد که دی مهارتهای مفیدی را بیاموزد. با ساکت ماندن، دی به یک مشاهده گر رفتار انسانی تبدیل شد، مهارتی که بعدها در حرفه وی به عنوان روزنامه نگار و رمان نویس به کار آمد.

    • دی با بسیاری از افراد موفق که در مدرسه طرد شدند یا مورد آزار و اذیت قرار گرفتند، صحبت کرده است، مانند بازیگر آمریکایی کریستینا هندریکس و کارگردان مبارز سیاسی متولد گویان، جینا میلر، که هر دوی آنها در نهایت آموختند که مقاومت و انعطاف پذیری داشته باشند.

    • هندریکس آنقدر در مدرسه مورد آزار و اذیت قرار گرفت که همکلاسی های او که از او بالاتر نبودند هم روی او تف می انداختند. اما این باعث شد که وی به روش هایی پاسخ دهد که در آینده به حرفه او کمک کردند. در ابتدا، او شخصیت جدیدی را اتخاذ کرد، که لباس مشکی داشت و کفشهای Doc Martens را به عنوان یک زره در برابر قلدرها می پوشید. وی همچنین در بخش درام مدرسه، پناهگاهی پیدا کرد، جایی که می توانست شخصیت های بیشتری را به خود اختصاص دهد و احساسات خود را از طریق بازیگری رها کند.

    • در مورد میلر، شکنجه‌گران مدرسه شبانه روزی او تا آنجا پیش رفتند که بطری عطر مادرش را به سرقت بردند که به او کمک کرد تا بیش از حد دلتنگ خانه نشود. اما به جای عصبانی شدن، میلر با آگاهی از اینکه قلدرها به طور معمول از مهربانی خلع سلاح می شوند، انعطاف پذیری را به شکل حسن نیت مصمم توسعه داد. این درس بعداً در زندگی به کارش آمد، و مقاومت لازم برای مقابله با تهدیدهای مرگ که پس از سؤال از قانونی بودن طرح برگزیت انگلیس در دادگاه در سال 2016 ارائه کرد، را برای او فراهم آورد.

  3. عدم موفقیت در آزمون ها می تواند چیزهای زیادی را به شما بیاموزد؛ و بیست سالگی شما زمان مناسبی برای خرابکاری است.

    • خواهر بزرگتر دی آنقدر در رانندگی و تیراندازی خوب بود که نام مستعار جین باند را به خود اختصاص داد. بنابراین، هنگامی که دی سرانجام توانست در آزمون رانندگی خود شرکت کند، وقتی یک اشتباه کوچک او در جابجایی دنده روی یک تپه شیب دار منجر به شکست شد، بسیار ناراحت شد.

    • اگرچه در نهایت، آزمون شکست خورده فایده ای مبدل داشت؛ زیرا به دی اجازه داد با اعتماد به نفس بیشتر و این احساس که چیزی برای از دست دادن ندارد، در آزمون دوم شرکت کند. در نتیجه، او نه تنها در آزمون بسیار موفق ظاهر شد، بلکه یاد گرفت که نمرات آزمون اغلب اختیاری است. با جدا کردن دو آزمون، او دریافت که همه چیز به مربی و آنچه احساس می کرد در هر روز معین به اندازه کافی خوب است مربوط می شود.

    • برخی از مهمانان پادکست دی نیز داستانهایی را درباره آنچه که از آزمون های شکست خورده آموخته اند به اشتراک گذاشته اند.

    • تجربه دالی آلدرتون نویسنده و روزنامه نگار پرفروش، درباره از دست دادن احساس حق وی بود. با بزرگ شدن در یک محیط مدرسه خصوصی، با آلدرتون با ناز و نوازش رفتار شده بود که او را برای واقعیتهای بزرگسالی آماده نکرده بود. بنابراین وقتی او برای دانشگاه آماده می شد، از رد شدن درخواستش برای دانشگاه بریستول بسیار تعجب کرد. با این وجود، او معتقد است که این تجربه خوبی بود که باید اتفاق می افتاد؛ در غیر این صورت، او همچنان فکر می کرد که زندگی آسان و بدون چالش خواهد بود.

    • البته بسیاری از افراد در دهه دوم زندگی خود درباره خودشان و چالش های زندگی اطلاعاتی می آموزند. در مورد دی، او در اواخر دهه دوم روزنامه نگار شد، و با وجود اینکه از کار کردن خوشحال بود، احساس کرد که در بیست و چند سالگی خود شکست خورده است.

    • به نظر می رسید که همه افراد اطراف او بیشتر لذت می بردند زیرا او به سختی درگیر کارش بود و از یک رابطه طولانی مدت به یک رابطه دیگر رفته بود.

    • همانطور که نویسنده دیوید نیکولز اظهار داشته، دوران بیست سالگی یک شخص اغلب پر از شکست است، و این کاملاً خوب است. در حقیقت، این دهه برای امتحان کردن کارها، ناکامی و انجام کارهای دیگری مناسب است.

    • برای بسیاری از افراد، بیست سالگی آنها یک دوره انتقالی بین دوران بلوغ و بزرگسالی است. اما دی آنقدر مشتاق بود که یک بزرگسال باشد، که مستقیماً از مدرسه به سمت یافتن شغل مناسب و همسر مناسب رفت. سرانجام او فهمید که دیگر نیازی به عجله نیست و باید زمان کمتری را برای نگرانی در مورد درست کار کردن و زمان بیشتری برای تأمل در مورد آنچه واقعاً می خواست، صرف کند.

  4. عدم موفقیت در روابط و دوستیابی می تواند باعث آگاهی بیشتر در مورد خودتان شود.

    • بین بیست سالگی و اوایل سی سالگی، دی مستقیما از چند رابطه طولانی مدت به یک ازدواج منتقل شد. و علی رغم تلاش های زنانه او طی چند دهه گذشته، تمام روابط او می توانست در دهه 1970 وجود داشته باشد، زیرا او خرید، آشپزی و تمیز کردن را انجام می داد - در عین حالی که یک شغل تمام وقت داشت.

    • اساساً دی در روابطش ناکام بود. در حالی که به خودش می گفت داشتن شغل و انجام همه کارها او را به زنی نیرومند تبدیل کرده است، اما اکنون می دانست که او در واقع با مردان در زندگی خود بهتر از آنکه با خودش رفتار کند، رفتار می کرد. و در این مدت، احساس عزت نفس او در حال از بین رفتن بود.

    • قطعاً هیچ کس نمی خواهد دچار جدایی یا طلاق شود، اما دی برای یافتن صدای خودش و فهمیدن اینکه چه چیزی برای رضایتش در زندگی لازم بود، باید هر دو مورد را تجربه می کرد.

    • پس از طلاق، دی لندن را برای اقامت سه ماهه در لس آنجلس ترک کرد، که معلوم شد مکان مناسبی برای یافتن آرامش و کنترل خود و تلاش برای کشف خود است. ایجاد فاصله بین خود و ازدواج ناموفقش باعث شد تا بتواند خود را از اضطراب جدا کند، افراد جدید را ملاقات کند و دیدگاه های جدیدی به دست آورد. او فهمید که روابط گذشته اش همگی درباره تمایل او به امنیت و تلاش برای تکمیل خود از طریق افراد دیگر بوده است.

    • دی سرانجام شکرگذار همه روابط ناکام خود بود زیرا هر کدام به او کمک کردند تا در مورد او چه کسی است و اینکه بتواند هدف خودش را پیدا کند شفاف تر باشد. او به عنوان یک زن مجرد در اواسط دهه سی سالگی خود، می دانست که برای تکمیل شدن نیازی به شخص دیگری ندارد. اما این بدان معنا نبود که قرار گذاشتن برای او مثل آب خوردن بود.

    • از آخرین باری که او دوستیابی را تجربه کرده بود، کل روند آنلاین شده بود، که نیاز به صرف زمان داشت تا بتوان به آن عادت کرد. دی تمام بسترها و حتی یک سرویس دوست یابی گرانقیمت را امتحان کرد که چیزی جز اتلاف پول هنگفت نبود. در حالی که چنین سرویس های دوستیابی ادعا می کنند شما را از قرار ملاقاتهای ناکام نجات می دهند، آنها این واقعیت را نادیده می گیرند که قرار ملاقاتهای ناکام برای رسیدن به آنچه که می خواهید مهم هستند.

    • دی از طریق روابط و قرارهای ناموفقش، متوجه تمایل خود برای خوشحال کردن دیگران و نگرانی مداوم در مورد خواسته های دیگران به جای خواسته های خود شد.

    • و گرچه روابط ناموفق باعث افسردگی فرد می شوند، اما دی همچنین یاد گرفت که اینکه در میان یک دلهره دردناک، در مورد خودت باز و مثبت باشی بسیار مهم است. شاید این تفکر کلیشه ای به نظر رسد که وقتی از کسی جدا می شوید "ضرر آنهاست"، اما بدان معنا نیست که این تفکر درست نیست.

  5. فقط افراد ثروتمند و مشهور می توانند مطابق با معیارهای افراد نامدار زندگی کنند.

    • زندگی با فرهنگی که در آن بدن های بی عیب و نقص و لاغر افراد مشهور زن بدون وقفه در همه رسانه ها پرستش می شوند برای هر زنی دشوار است. اما دی از اول می دانست که شبیه این افراد مشهور شدن برای هر کسی که زندگی عادی داشته باشد غیرممکن است.

    • این دانش آرامش بخش پس از پذیرفتن یک کار دارای مأموریت با ساندی تایمز برای یک هفته زندگی کردن مانند گوینت پالترو، به دست آمد که امپراتوری آنلاین Goop نشان می دهد که شما نیز می توانید به همان اندازه او، با کرم صورت صد دلاری مناسب، شلوار یوگا و کتاب دستور العمل، خوشحال و زیبا باشید.

    • انجام این کار خیلی دشوار نبود زیرا وب سایت Goop طیف گسترده ای از مکانهای توصیه شده در داخل و اطراف لوس آنجلس را ارائه می دهد تا روزهای اسپای خود را رزرو کنید و وعده های غذایی سالم گیاهی خود را بخورید.

    • اول، دی غذای خوشمزه گیاهی را در کافه قدردانی، جایی که همه غذاهای آن با خصوصیات شخصی انگیزه بخش نامگذاری شده اند، و هر سفارش با این کلمات شروع می شود، "من هستم ..." بنابراین، برای سفارش سالاد سزار کلم، به پیشخدمت می گویید، "من خیره کننده هستم."

    • او سپس به "حمام بخار شهری" رفت و در آن جا افتخار این را داشت که در کیسه ای به ظاهر فلزی پیچیده شود که اساساً او را مانند سیب زمینی پخته شده می پخت. درجه حرارت شدید برای فعال کردن سیستم متابولیک وی طراحی شده بود به طوری که در کمتر از یک ساعت 1500 کالری را می سوزاند. او در حالی که احساس می کرد پوستش در حال سوختن است، حداقل می توانست Netflix را تماشا کند.

    • سپس ماساژ صورت با کمک امواج رادیویی با برچسب قیمت 2000 دلاری به میان آمد. پس از مشاوره، به دی توصیه شد که "تزریق پرکننده" صورت را نیز زیر چشم خود انجام دهد که کبودی موقتی، مانند چشم سیاه، به او می داد، اما ظاهرا آنقدر عالی بود که حتی دختر 20 ساله پزشک نیز آن را انجام داده بود.

    • وی تزریق را رد کرد، اما بخار واژن را که پالترو در سال 2015 برای سلامتی رحم و تعادل هورمونی مناسب دانسته بود، دریافت کرد. هفته بعد با یک کلاس تمرین دو ساعته با مربی محبوب پالترو، تریسی اندرسون به پایان رسید. دی با یک دوست همراه بود که متوجه شد همه افراد کلاس یکسان هستند و خیلی مشتاق بودند که در آینه به خودشان خیره شوند که او به آن کلاس این لقب را داد، "خودشیفته ترین کلاس ورزشی که تا به حال رفته ام."

    • در پایان هفته ، واضح بود که تنها ثروتمندان 1 درصدی می توانند درآمد قابل مصرف و اوقات فراغت کافی داشته باشند تا بتوانند این شیوه زندگی را حفظ کنند که چنان روی تصویر او متمرکز می شد که باعث می شد زمان بسیار کمی برای هر چیز دیگری باقی بماند.

  6. دوستی آسان نیست، اما در واقع می تواند رضایت بخش تر از روابط عاشقانه باشد.

    • وقتی دی در دبستان بود، او دوست نزدیکی به نام سوزان داشت. آنها همه کارها را با هم انجام می دادند، خواه بازی در نمایشنامه های مدرسه، بازی بولینگ و یا ایجاد روال رقص به آهنگهای ABBA مورد علاقه شان. سوزان نه تنها سرگرم کننده بود؛ بلکه همچنین در ریاضیات و هنر عالی بود - دو چیز که دی هرگز نمی توانست آنها را به عنوان نقاط قوت بداند.

    • اما پس از آن، یک روز، ریچل وارد شد. ریچل نیز در ریاضیات، هنر و تقریباً در مورد سایر موارد عالی بود. به زودی، دی ناامید به نظر می رسید زیرا سوزان شروع به گذراندن وقت بیشتر با ریچل و وقت کمتری با او کرد.

    • این یک گواهی بر این امر است که دوستی چقدر سخت و مهم است که این بی اعتنایی و کم محلی 30 ساله همچنان دی را درگیر خودش کرده است، و احتمالاً مسئول تردیدهای بعدی او در ایجاد دوستی های نزدیک است. از آن زمان، دی در حرکات گروهی احساس راحتی بیشتری می کرد و تا وقتی که به کالج رفت هیچ دوست صمیمی دیگری پیدا نکرد.

    • دی سهم خود را از شکست های روابط دوستانه داشت. در دوران بیست سالگی، او به جای نشان دادن عشق و پشتیبانی به دوستی که در دوران سختی خود را پشت سر می گذراند، با قضاوت کردن او و ارائه توصیه های ناخواسته، اشتباه کرد. اما او درس خود را آموخت و اکنون بیشتر تلاش می کند تا پذیرا، پشتیبان و مهربان باشد.

    • علاوه بر این، دی همچنین آموخت که دوستی حتی از روابط عاشقانه نیز می تواند رضایت بخش تر باشد.

    • شاید فیبی والر بریج به بهترین شکل آن را بیان کند. والر بریج، سازنده برنامه تلویزیونی محبوب انگلیسی Fleabag و Killing Eve، با بهترین دوست خود ویکی جونز به عنوان شریک در یک شرکت تهیه کنندگی همکاری نزدیک دارد. Fleabag تا حدودی مبتنی بر دوستی آنها است.

    • والر بریج با اعتماد به نفس دادن و نترس بودن به جونز اعتبار می دهد تا کارهای خلاقانه خود را دنبال کند و نگران شکست نباشد. اگر او شکست بخورد، می داند که جونز برای گرفتن او و کمک به او در ادامه کار در آنجا خواهد بود.

    • همانطور که والر بریج آن را می بیند، رابطه او با جونز همانند عشق واقعی است، و مردان در زندگی آنها بیشتر شبیه معشوقه آنها هستند. دی می تواند با این موضوع ارتباط داشته باشد، زیرا دوستانی که پس از طلاق برای وی در آنجا حضور داشتند، واقعاً در بدترین حوادث زندگی وی به او کمک کرده اند.

    • دی همچنین آموخت که چگونه از دوستانی مانند سوزان دل بکند. اما اکنون او می داند که این قضیه چیزی نیست که از آن ناراحت شود. گاهی دوست بودن به معنای داشتن بهترین آرزوها برای کسی در مرحله بعدی زندگی اش است.

  7. نداشتن فرزند می تواند یک تجربه دردناک باشد، اما می توان بر آن غلبه کرد.

    • دی همیشه تصور می کرد فرزندان خودش را داشته باشد. در نوجوانی، او به یاد می آورد که با خواهرش هنگام انتخاب نام های احتمالی بچه ها اوقات خوشی داشته است. بنابراین به راحتی می توان گفت که یکی از دشوارترین مصیبت های زندگی دی "عدم موفقیت" در داشتن فرزند، و مقابله با این واقعیت که شاید هرگز نتواند باردار شود، بوده است.

    • در کلاس "مهارتهای زندگی" او در مدرسه شبانه روزی، دی و همکلاسی های زنش در مورد کنترل تولد و خطرات بیماری های مقاربتی آموختند. با این حال آنها در مورد آنچه هنگام باروری در بدن یک زن اتفاق می افتد، هرگز چیزی نیاموختند.

    • دی 35 سال داشت که این جزئیات را، پس از دو سال تلاش ناموفق برای باردار شدن با همسر آن موقع خود، فهمید.

    • این زمانی بود که او فهمید که او دارای رحم دوشاخ است، به این معنا که یک زائده دارد که احتمال سقط جنین را افزایش می دهد. پزشک به او گفت که لقاح مصنوعی (IVF)، که یکی دیگر از شایدها و احتمالات بسیار زیاد هنگام تلاش برای بارداری است، ممکن است شانس او را افزایش دهد. تنها مورد مطمئن این بود که هیچ چیز قطعی نبود.

    • روز تصمیم گرفت IVF را امتحان کند. این فقط یک تجربه عاطفی نبود که فشار زیادی به ازدواج وی وارد کرد، بلکه هزینه جسمی نیز به همراه داشت. به عنوان مثال، از آنجا که دی هر روشی که ممکن بود به شانس او کمک کند را می پذیرفت، قبول کرد که شکمش را "خراش" دهند، فرآیندی که آنقدر دردناک بود که باعث بیهوشی او شد.

    • سرانجام، پس از دو دوره IVF ناموفق، دی در حال کنار آمدن با این واقعیت است که ممکن است هرگز فرزند نداشته باشد. این آسان نبوده است. همانطور که نویسنده آمریکایی الیزابت گیلبرت خاطرنشان کرد، بسیاری از زنان بر این باورند که "بی فرزند بودن" غم انگیزترین واقعه ای است که می تواند برای آنها رخ دهد. اما نباید اینگونه باشد. در حقیقت، تعداد بیشتری از خانمها تصمیم می گیرند که مسیرهای بدون فرزندی را که آزادانه است و به همان اندازه لذت بخش است، دنبال کنند.

    • آنچه که برای دی همچنان ناراحت کننده است این است که، در طی هر مرحله از روند IVF، او در درجه اول با مردان مشورت می کرد. و این مردان هنگام مراجعه به نتایج آزمایش وی، معمولاً سرد، بالینی بودند و از لغاتی مانند "ناامیدکننده" استفاده می کردند. هر وقت او با متخصصان زن ملاقات می کرد، آنها به طور قطع او را بیشتر درک می کردند و باعث نمی شدند که دی احساس کند بدنش همه را مأیوس می کند.

  8. در همه نسل ها، از زنان انتظار می رود که در زمان عصبانیت شکست بخورند، اما این موضوع سرانجام در حال تغییر است.

    • در کنار اینکه زنان بیشتری نداشتن فرزند را انتخاب می کنند، نحوه برخورد زنان با عصبانیت خود نیز تغییر کرده است.

    • برای مدت طولانی، هر زمان که یک زن عصبانیت خود را نشان می داد، به نوعی نقص شخصیت آنها تلقی می شد. با آنها به عنوان افراد غیر منطقی، خنده دار یا حتی خطرناک رفتار می شد. در یک مقطع تاریخ، زنان عصبانی حتی به عنوان جادوگران زنده زنده سوزانده می شدند. در یک مقطع دیگر، یک زن عصبانی به نام روزا پارکس در کتابهای تاریخ به عنوان یک خانم جدی توصیف شد که به سادگی از دادن صندلی خود در اتوبوس به یک مرد سفید پوست امتناع ورزید - با اینکه پارکس خود را عصبانی توصیف کرده بود، که درست هم بود.

    • خشم قدرتمند است ، و به طور کلی، چیزی است که مردان بدون ترس از این که دیوانه تلقی شوند، از آن استفاده می کنند. همانطور که فیبی والر بریج خاطرنشان می کند، هنگامی که مردان به عصبانیت خود دسترسی پیدا می کنند، به نظر می رسد که بخشی اولیه و غریزی از هسته اصلی آنها باشد، در حالی که اگر یک زن به عصبانیت برسد، اشتباه تلقی می شود - گویی کنترل خود را از دست داده است.

    • حتی در فرهنگ عامه، یک مرد عصبانی می تواند یک ابرقهرمان مورد علاقه مانند بتمن باشد در حالی که یک زن عصبانی احتمالاً یک جنایتکار خطرناک یا دیوانه است. در هر صورت، همانطور که نویسنده گلوریا استاینم گفته است، عصبانیت به عنوان یک نقص شخصیتی غیرزنانه به تصویر کشیده شده است.

    • خوشبختانه، این اوضاع اخیراً تغییر کرده است، به ویژه در پی جنبش Me Too که به دنبال ادعای سوءاستفاده جنسی از سوی مردان قدرتمند - از جمله مهمترین آنها، هاروی وینشتاین، تهیه کننده هالیوود، بود. همانطور که درمورد حوادث مربوط به مردانی مانند وینشتاین می خواندند، زنان در سراسر جهان با تجربیات خود رو به رو شدند و در نهایت احساس می کردند عصبانی شدن، خوب است.

    • دی تجربیات خاص خود را در مورد رفتار نامناسب مردان داشته است، مانند طغیان شدید یک همکار مرد که گلوی او را گرفته و یک مربی یوگا که او را به مقاربت جنسی دعوت کرده بود. با این حال، در آن زمان، در هر دو حالت، دی به آن اندازه که از خودش می پرسید آیا کاری انجام داده که باعث شده مردان این کارها را انجام دهند، عصبانی نبود.

    • خوشبختانه جامعه در حال تغییر است و ما می توانیم به تعادلی سالم بین همدلی و عصبانیت نزدیک شویم. زنان بیشتری می توانند از خشم خود به روش های سازنده و خلاقانه - به عنوان یک قدرت تحول بخش خوب! - استفاده کنند.

  9. شکست خوردن در موفقیت یک تناقض نیست؛ این یک اتفاق معمول است که به ما می آموزد که چیزهای مادی مهم نیستند.

    • هنگامی که مردم می شنوند که یک فرد "موفق" خوشحال و راضی نیست، اغلب به شدت تعجب می کنند. چطور ممکن است کسی با طرفداران پرستش کننده یا میلیون ها دلار از هر چیزی شکایت کند؟ بدیهی است، آنها باید کاملاً ناسپاس باشند که فکر کنند حق ناراضی بودن را دارند.

    • با این حال ، این پاسخ یک مسئله مهم را نادیده می گیرد. اینکه، اگر مردم با داشتن شهرت و پول خوشبخت نیستند، ممکن است ما برای چنین مواردی ارزش زیادی قائل شده باشیم؟

    • در طول سالها، دی مصاحبه های بسیار خوبی انجام داده است، و به نظر می رسد بسیاری از افرادی که یک پول بادآورده را تجربه کرده اند لزوماً خوشحال نیستند. در حقیقت، مکالماتی که وی با بازیگران نیکول کیدمن، سیمون پگ و رابرت پتینسون داشته، نشان داده است که همه آنها دریافته اند که شهرت با تهدیداتی برای سلامتی آنها همراه بوده است.

    • پتینسون دریافت که انزوا و عدم کنترل شخصی در برنامه ریزی برای زندگی خود، کافی است تا فرد را "دیوانه" کند. او حتی با اینکه والدین طبقه متوسط وی معتقد بودند این عمل "بی فایده" است، از طریق درمان به دنبال کمک بود.

    • در مورد سیمون پگ، او به عنوان یک شخصیت مشهور کوچک در برنامه تلویزیونی Spaced انگلیس، بسیار خوشحال تر بود. اما در پی موفقیت های بزرگی مانند Star Trek و Mission Impossible، زندگی وی آشکار شد. به قول خودش، او در میان زرق و برق هالیوود، روح بیچاره و گمشده ای بود. خوشبختانه، هنگام ورود به چهل سالگی، نوشیدن را متوقف کرد، پدر شد و شروع به تغییر ارزش های خود بر روی چیزهای شخصی تر در زندگی کرد. تنها آن موقع بود که او توانست از هر یک از مزایای مادی که با شهرت همراه بود بهره مند شود.

    • نیکول کیدمن پس از کسب جایزه اسکار به خاطر بازی اش در نقش ویرجینیا وولف در فیلم The Hours، دچار افسردگی شد. او مجبور شد عقب نشینی کند، مدتی از بازیگری کنار بکشد و آنچه را که مهم بود به طور کامل ارزیابی کند. سرانجام، در اواخر دهه چهل سالگی، او گفت که احساس بهتری دارد و از کار دوباره خوشحال است.

    • برای دی، این تجربیات درست است. او نیز از درمان و توانایی لازم برای جدا کردن خود از تفکر منفی بهره مند شده است. او نیز با کار خود و ایده یک نویسنده موفق بودن خوشحال تر شده است. او این امر را با تمرکز کمتر روی منتقدین و تمرکز بیشتر روی ایده خود در مورد موفقیت انجام داد - یعنی این که او داستان خود را تا آنجا که می توانست صادقانه بیان کرد.

    • بنابراین وقتی به شکستهای خود نگاه می کنید، به یاد داشته باشید که در نهایت، اینکه یک تجربه موفق باشد یا ناموفق، کاملاً به شما بستگی دارد. همانطور که فیلسوفان تائوئیست می گویند، هر رویدادی ظرفیت هر دو را دارد. اینکه کدام راه پیش می رود کاملاً به خودتان و واکنش شما بستگی دارد.

  10. خلاصه نهایی

    • پیام اصلی در این مطالب این است که:

    • وقتی کارها اشتباه پیش روند، خواه مدرسه، دوستان، رابطه عاشقانه یا شغل را درگیر کند، به راحتی می توانیم به جای آنکه چیزی یاد بگیریم، در روند نزولی مشکل گرفتار شویم. اما با بهره مندی از ادراک، اغلب می توانیم ببینیم که شکست ها برخی از مهمترین دروس زندگی ما را به ما آموخته اند. وقتی در تطابق با دیگران ناموفق هستیم، می توانیم بیاموزیم که مستقل و مقاوم باشیم. روابط ناموفق می تواند به ما کمک کند درک کنیم که چه کسی هستیم و واقعاً چه می خواهیم. و عدم تحقق انتظارات جامعه می تواند به ما بیاموزد که آن انتظارات غیرممکن است و ارزش تلاش کردن را ندارد. در پایان، نحوه واکنش و آموختن ما از این تجربیات این است که چگونه می توانیم هر شکست احتمالی را به یک موفقیت چشمگیر تبدیل کنیم.

    • بازخورد دارید؟

    • ما مطمئناً دوست داریم آنچه که درباره محتوای ما فکر می کنید را بشنویم! فقط کافی است یک ایمیل به remember@blinkist.com با نام این کتاب به عنوان موضوع بفرستید و تفکرات خود را به اشتراک بگذارید!

    • کتاب بعدی برای مطالعه: سریع شکست بخورید، اغلب شکست بخورید، نوشته دکتر Ryan Babineaux و John Krumboltz.

    • الیزابت دی داستانهای شخصی زیادی را ارائه داده و همچنین تجربیات دیگران را به اشتراک می گذارد تا به ما نشان دهد که شکست ها چگونه می توانند موفقیتهای پنهان باشند. اما اگر هنوز به قانع نشده اید، پس باید حتماً کتاب سریع شکست بخورید، اغلب شکست بخورید (2013) را بررسی کنید که بیشتر توضیح می دهد که چگونه کارهای اشتباه اغلب منجر به اتفاقات درست می شوند.

    • در کتاب سریع شکست بخورید، اغلب شکست بخورید، دلایل مختلفی برای متوقف کردن ترس از شکست پیدا خواهید کرد و در عوض شیوه زندگی جسورانه ای را تجربه می کنید که می تواند درهای جدید هیجان انگیزی را به زندگی شما باز کند. بنابراین به جای دیدن شکست به عنوان یک پایان، مطالب این کتاب به شما نشان می دهد که چگونه شکست می تواند در واقع یک نشانه باشد که به شما مسیر درست را نشان دهد.